داستان برنگشتن به خانه! / قسمت اول

داستان برنگشتن به خانه! / قسمت اول

سال 2037 ميلادي، ساعت 10 و 20 دقيقه صبح يك روز زيباي زمستاني در تعطيلات كريسمس هستيم. «تام» شخصيت اصلي داستان كه يك جوان پرتحرك و كنجكاو است، سوار بر هواپيما در حال سفر به كشوري ديگر بر فراز اقيانوس بود.
در حين سفر همه چيز به نظر خوب بود كه ناگهان تام متوجه شد كه كاركنان هواپيما رفتار عجيبي دارند. شايد درك اين موضوع براي افراد عادي و مسافران اين هواپيما مشكل بود، اما براي جواني كنجكاو و دقيق مانند تام اين گونه نبود. او فكري به ذهنش رسيد، از روي صندلي خود بلند شد و در خيال خود به بهانه دست شستن به سمت سرويس بهداشتي كه نزديك به كابين خلبان بود، رفت.
هنوز در ذهنش عمليات كشف اين موضوع را شروع نكرده بود كه خود خلبان، از موضوع پرده برداشت. خلبان با صدايي رسا در بلندگوي هواپيما به مسافران گفت: «فكر مي‌كنم هم‌اكنون ارتباط ما با فرودگاه قطع شده است. البته نمي‌خواهم نكرانتون كنم، ولي ما آلان با توجه به نقشه، در محدوده و محوطه‌اي آشنا به نام «مثلث برمودا» هستيم.
همه مسافران به هم ريختند هر كس به نوعي احساسش را دنبال مي‌كرد. يكي با خدا حرف مي‌زد، يكي  از خلبان سوالاتي مي‌كرد، يكي به آشنايانش توجه بيشتري داشت، خلاصه همه ترسيده بودند و اميدوار به اينكه شايد نجات يابند. تام كه انگار سرش درد مي‌كرد براي اين ماجراها، به كابين خلبان نزديك شد و به علت اين كه همه كاركنان در كابين جمع بودند، كسي متوجه حضور او در كابين نشد. از صداها معلوم بود كه همه مضطرب هستند. در دوردست‌ها به نظر مي‌رسيد كه چيزي در حال نزديك شدن به آنهاست.
چند دقيقه بعد او از ترس اين كه به او مشكوك شوند، به صندلي‌اش بازگشت. از پنجره معلوم بود كه چيزي مثل يك هلي‌كوپتر در حال نزديك شدن به هواپيماست. وقتي كه كمي نزديك‌تر  شد، علامت مثلثي كه روي بدنه‌اش بود به خوبي مشخص شد. خلبان هلي‌كوپتر با ارسال نقشه‌اي به هواپيما كه در آن موقعيت يك فرودگان را نشان مي‌داد، با آنها تماس برقرار كرد و گفت كه با توجه به مشخصات اين فرودگاه كه برايشان فرستادند، به آنجا بروند و فرود بيايند.
سرانجام پس از ترس بسيار مجبور به قبول كردن دعوت آنها بود. به آنجا رفتند و فرود آمدند. خودرويي به سمت هواپيما آمد و چند مرد با كمال احترام وارد هواپيما شدند. آنها چنان با ادب رفتار مي‌كردند كه نزديك بود همه از تعجب شاخ در بياورند.
پس از رفتن به سالن فرودگاه، دونكته توجه تام را به خود جلب كرد. يكي نبودن هيچ گونه دفتر فروش بليت و ديگري تابلوهاي راهنماي مستقر در فرودگاه كه فقط به سمت ورود مسافران اشاره مي‌كردند و خبري از راهنماها به سمت رفتن به هواپيما نبود. انگار همه چيز يك طرفه بود.

داستان برنگشتن به خانه! / قسمت دوم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *