داستان برنگشتن به خانه! / قسمت دوم

داستان برنگشتن به خانه! / قسمت دوم
سرانجام به سالن اجتماعات فرودگاه برده شديم و مردي براي سخنراني وارد شد. او در سخنرانيش از شهري مستقل و آرام به نام «برمودا» نام برد كه مي‌گفت قراره به خاطر آرامي آن مكان، نام آن را به «آرامش»‌تغيير بدهند. با اين تفاسير فكر كنم زياد دوست نداشت همه چيز را روشن كند، در مورد مسافران هم كمي توضيح داد. در جايي او گفت كه هر هواپيمايي كه به اينجا وارد شده، مسافرانش الان در كمال آرامش در حال زندگي در اين مكان پر از راحتي و ملايمت،‌ هستند و تمام هواپيماها كه به برمودا رسيده‌اند، در نقاطي دور در همين جا رها شده‌اند. بعد با حس آرامش و طمأنينه خاصي اعلام كرد كه به همه شما امكانات داده مي‌شود، اما شما حق خروج را نداريد تا اينجا را به ديگران معرفي كنيد. حالا تام مفهوم تابلوها و نبود دفتر بليت و پيدا شدن هواپيماهاي خالي از مسافر را فهميد.
پس از ورود به شهر، وجود چراغ‌ها  و دستگاه‌هاي قطع ارتباط براي تام جالب بود. آنها به تعداد زياد در حاشيه خيابان‌ها وجود داشتند كه البته دليل آن هم واضح بود. اين تجهيزات براي كنترل آسمان و قطع ارتباط هواپيماهاي احتمالي كه در پرواز بودند، استفاده مي‌شد. اما كنترل به هوا ختم نمي‌شد، بلكه از زمين و دريا هم مراقبت مي‌كردند، اما اين موضع براي تام مهم نبود.
تام برايش همه چيز تازگي داشت و دلهره‌اي ترسناك از ماندن در يك مكان ناشناس ولي امن داشت. فقط به اين فكر مي‌كرد كه بايد پيش عمويش در آن طرف برمودا برود. تام با كمال شجاعت كه شايد فقط يك درصد مردم آن را داشته باشند، با يكي از مأمورين موضوع خود را در ميان گذاشت. او كه از تعجب نكردن مامور و لبخند روي چهره او خوشحال شده بود، كمي به بازگشت به خانه اميدوار گشت. او فهميد كه اين مأمور با يكي از مأموران شهر كه مسئول تهيه دارو بود، همكاري مي‌كرد و هر دو با نگهداشتن مردم، مخالف بودند. مامور با او گفت: تو اولين كسي نيستي كه من او را از انيجا مي‌برم. اما به يك شرط اين كه راز ما را فاش نكني. او همان شب با يك هلي‌كوپتر همراه مامور به يكي از كشورهاي هم‌جوار رفت و در ‌آنجا تصميم گرفت كه از طريق هواپيما پيش عمويش برد. او توانست اين كار را انجام دهد و بعد از تعطيلات به خانه خود بازگردد.
اما همواره در تعطيلات، اين موضع ذهنش را مشغول كرده بود كه چرا در برمودا و شهر آرامش، هر كسي را كه در خيابان يا هر جاي ديگر مي‌ديد، اصلا ناراحت به نظر نمي‌رسيدند كه پيش خانواده خود نيستند. اما بعدها در تماسي كه با همان مامور داشت، او به تام چنين گفت: مي‌دوني چيه؟ يه خبر جالب واست دارم. مردمي كه اينجا موندن توي نظرسنجي كه انجام شده، گفتن دوست نداريم به كشور خودمون بازگرديم و زندگي ساكت اينجا رو بيشتر از سروصداي شهر دوست داريم.
تام سكوت كرد و به ياد حرف‌هاي آن سخنران افتاد كه از سكوت حرف مي‌زد. در اين حين مأمور كه مامور كه نام او «جان» بود گفت: هي گوش مي‌كني يا نه؟ تام گفت: آره بابا. داشتم به معناي برنگشتن به خونه فكر مي‌كردم.
يعني انسان‌هاي امروزي اينقدر زياد آرامش را دوست دارند پس شايد همه آنهايي كه طي ساليان سال مفقود شدند در آرامش مطلق در برمودا زندگي مي‌كنند!!‌

داستان برنگشتن به خانه! / قسمت اول

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *